قاصد روزهای ابری
چَشم كه باز مي كنم مي بينمت. تمام ِ حجم ِ اتاقم را گرفته اي، پيچك وار به دور هر چه دارم پيچيده ای نمي خواهي بروي؟!! ديگر حتي مجال ِ فكر كردن، به خودم را هم ندارم. نمي خواهي تمامش كني؟ نشسته اي بالاي ِ قلّه قلبم كه چه شود؟ كه بفهمم اول ِ همه ي ِ عشق هايم، تو هستي؟ ديگر حتي مجال ِ عاشق شدن را هم ندارم. بگذار فراموشت كنم.. چه غريب گوشه ي ِ اين اتاق كه پُر است از تو و ابر هاي ِ خاكستري براي ِ باريدن نشسته ام. چه غريب نگاهت مي كنم كه روي ِ ديوار ِ اتاقم، لبخند مي زني. لبخند مي زني به آشفتگي من؟ چشم هايت را ببند، بُگذار ابرهاي ِ نگاهم، به آسمان ِ آبي ِ چشمانت نيافتد . روزهای بلند بی تو بودن می گذرند اما دل نوشته هایم هنوز بوی تو را می دهند... و عطر یادت مشامم را نوازش میدهد انگار که هستی... با چشمان باز رویا میبینم، رویای با تو بودن، اونقدر این حس قوی که به سادگی میشه لمسش کرد. گرمای وجودت رو پشتم حس میکنم، حرکت دستهات رو وقتی دور شونه هات حلقه میشن، صدات رو میشنوم که پا به پای من زمزمه میکنی، از داغی نفست، وجود یخ زده ام گرم میشه، آب شدن یخ درونم رو حس میکنم. کاش زیر پام خاک بود تا جاری میشدم. کنار پنجره نشسته ام و به کوچه سرد و ساکت روبرو نگاه میکنم. دلم میخواد باز هم با چشمان باز رویا ببینم! انجماد درونم رو بیش از هر زمان دیگری حس میکنم. و دل هوای با تو بودن دارد... چقدر سخت بود فکر کردن به چیزی که تا به حال نمی شناختی اش. راستی چرا من که تمام روز های با هم بودنمان هرگز حتی یک لحظه نگاهم را از دلش نگرفته بودم، منی که همیشه حتی وقتی اشک به چشم می آوردم و دلم می شکست باز هم ازو رو بر نمیگرداندم، تمام دیروز را با درد سوختم و دلم نخواست خرسیم را ببخشم؟ کاش می دانستم این چشمه کی پر شده بود که ناگهان سر پر زد. راستی چرا حتی وقتی قهر بودم آغوشی جز خرسم نبود که به آن پناه ببرم. چرا اینقدر در خرسی حل شدم؟ راستی چرا تا دیشب نمی دانستم خرسی اینقدر دل بسته و وابسته است...؟ کاش آخرینش باشد که من و خرسی تاب قهر دیگری را نداریم... شاید خیلی از چیزایی که دلمون می خواست نشد، ولی همون چند دقیقه خندیدن و دلدادگی به همه چی می ارزید؟ مگه نه؟ راستی تا حالا نمی دونستم اینقدر تو وجود هم غرق شدیم... می نویسم تا فراموش نکنم این لحظه های بی قراری ام را. می نویسم برای قلم، برای خودم، برای او و برای خدایمان که تنها ناظر دلبستگی ام بود. می نویسم از آشوب قلبم که دارد قفس سینه ام را می شکافد. می نویسم از دستانی که از همین حالا در عذاب نداشتنش دارد می لرزد. می نویسم از چشمانی که از درد ندیدنش خون بار است.می نویسم از نفسم که فرو رفته و بالا نمی آید، گویی تاب زندگی از کف داده. خدایا در آغوشم گیر. شاید این رعشه که از تصور نبودنش سر تا پای روحم را گرفته، آرام گیرد. خدایا! خدای من که به بدی و درشتی می رانمت و به محبت در آغوشم می کشی، ببین چطور بی تاب نگاهش شده ام. ببین از همین حالا چطور تنم می لرزد از سرمای نبودنش. صبرم ده. خدایا سینه ام بگشای تا درد نداشتن تنها داشته ام را تاب بیاورم. خدایا پیش از او کودکی بی چیز بودم تنها عاشق تو. به من عشقی هدیه کردی از جنس همه ی پاکی ها و از رنگ همه ی یکرنگی ها، و کودکی شدم عاشق تو و دلبسته ی دردانه ات، و امروز دردانه ات را پس گرفتی. راضی ام به رضایت. فقط یک درخواست به اندازه ی دردم صبرم ده پی نوشت: اتفاق بدی نیفتاده. اینها فقط چند لحظه تصور نداشتنش است. فقط چند لحظه.... چقدر دلم می خواهد قدم بزنیم و من خسته نق بزنم و تو به تنبلی ام بخندی ... چقدر دلم می خواهد در خیابان بدوم و تو دستم را بکشی و ابرو هایت را در هم کنی ... چقدر دلم ویترین مغازه ها را می خواهد که دوتایی زل بزنیم به لباس ها و کفش ها و ... چقدر دلم برای صندلی های شکسته ی پارک تنگ شده ... چقدر دلم هوس یواشکی چیپس خوردن در سینما و اخم تو را کرده ... چقدر دلم می خواهد در خیابان لوس شوم و تو غرغر کنی. قهر کنم و برایم ذرت بخری ... راستی چند وقت است که ... دلم با رفتن نیست اما ماندن هم امانم نمی دهد این را همه ی آسمانیان می دانند... خدا هنوز، مرا از همه بیشتر دوست دارد ... تقصیر چشمان من نیست اگر این روزها اسیر بوسه های ابدار دلتنگیه تواند...اینجا دلی در هوایت بالی می خواهد برای پریدن... من سرم شولوغه ببخشید اگه دیر به دیر میام..دلم واسه اینجا خیلی تنگ میشه اما شاید مجبور بشم خداحافظی کنم... خاطراتم را باید بشورم انگار...اینجا فرصتی برای مرور گذشته ها نیست... اینم می نویسم واسه اقا خرسه: (لبخندت را که داشته باشم خوشبخت ترینم! تو عین حقیقتی...به همان خدا!! ممنونم عزیزم واسه همه چی... به پایم نیفت! این بار با تازیانه هم به دیدارت نخواهم آمد! وقتی قرار است زهر بنوشی، چشمانت را نبند! آخرین منظره، همیشه به یاد ماندنی ترین صحنه خواهد بود...شرافت را گونی گونی از اتاقم دزدیدند! و من وقتی چشمهایم را گشودم دیدم که دنیا دور سرم میچرخد! روح من آنقدر عریان شده بود که از شرم به خود میپیچید و هیچ کس، لباس تزویرش را از تن جدا نکرد تا کنارم به آرامش جاودان برسد نیمی از پاییز برگریز گذشت! پاییزی که برای من همیشه پر از حس های مختلف بوده! وقتی بچه تر بودم شب های سرد پاییز پر می شدم از دلشوره ناتمام ماندن مشق شب... و خاطرات دیکته هایی که مامان ٬ در آشپزخانه ٬ وقتی کتلت ها را بر می گرداند توی روغن ماهیتابه ٬ می گفت! و من که با دفتر جلد قرمزم می نشستم روی کابینت سفید رنگ ٬ کنار ظرف های شیشه ای ادویه های مامان با آن در سفیدشان و یکی یکی بویشان می کردم و برای هزارمین بار می پرسیدم:"مامان این چیه؟!" پاییز با هوای کدرش و آسمانش که انگار مدام بغض دارد و بادهایش که می وزند و برگهای زرد درختانش را در آسمان می رقصانند! و مردمی که سرشان را زیر یقه لباسهایشان قایم می کنند و از هم می گذرند... مردمی که انگار یک طوریشان هست! و همین یک طوری بودن پاییز است که من را عاشق می کند! زمین چشمانش را باز کرد.... به دنبال آسمان گشت... اما هر چه گشت پیدایش نکرد... روز جداییشان را به یاد آورد.... روزی که بهار زندگیشان تمام شد و دوباره تا بهاری دیگر از هم دور ماندند.... به بالا نگاه انداخت... آسمان را دید که حجابی سفید دور صورت خود گرفته بود... صدایش زد:«آسمان من... آبی ترین ِ من.... زیبا ترین ِ من...» آسمان چادر سفیدش را کنار زد و به زمین خیره شد... لحظه ای هر دو ساکت شدند... و آسمان اشک در چشمانش حلقه زد... زمین دستش را دراز کرد تا چشمان معشوقش را از غبار غم پاک کند... اما دست ِ او کوتاه بود و فاصله شان بسیار.... بغض زمین ترکید.... به یاد بهار افتاد که چگونه آسمان را در آغوش می کشید و بوسه بر لبانش می گذاشت.... و اشک در چشمانش جاری شد و به رود ها افتاد و از این غم بسیاری غمناک شدند.... آسمان چشمانش را زیر چادر سفیدش پنهان کرد... می خواست زمین فقط اشک شوقش را ببیند و از آن سیراب شود.... برای همین هیچوقت تابستان نبارید.... و زمین آنقدر گریه کرد که چشمانش خشک شد.... و خدا بر پیشانی اش بوسه زد.... و به او قول داد که پاییز که از راه برسد هدیه های آسمان را به او برساند... تا بار دیگر پر جوش و خروش شود و منتظرِ بهاری دیگر بنشیند..... تا سیراب شود ..... و هستم. زل زدم به آیینه عقربه های ساعت دارن برمیگردم به زمان صفر و من دارم از صفر دور تر می شم هیچ چیز آنگونه که مینماید نیست ... دقیقا احساس شلنگی رو دارم که پاتو گذاشتی روش بغض داره باهام اینجوری میکنه! چقدر ساده شده ام!تنهاییم آنقدر بزرگ شده است که دلم را خوش می کنم به شانه ها و نوازش های خیالی و دلداری های شبانه و حرف های پوچ!هر شب دلم را خوش می کنم به چند حرف موهوم و چند جمله ساده!و هر صبح می اندیشم که به کجا می رسد این کوره راه بی سرو ته! ببین تنهاییم تا چه اندازه بزرگ شده است که...... دوست نداشتم بیام اینجا بنویسم که : افسرده ام، حالم بده، بلاتکلیفم، حوصله ی هیچی رو ندارم، گاه و بیگاه به بهانه های الکی بغض می کنم...شایدم گریه!.. از دست خیلی ها خسته شدم، حالم از رفتار بعضیا به هم می خوره، دلم می خواد جیغ بزنم از نوع واقعی و بنفشش... دلم نیمکت می خواد تو یه پارک خلوت، دلم کوه می خواد، آتیش می خواد، طلوع آفتاب می خواد... دلم دریا می خواد، پری دریایی می خواد... نه...اصلاً دلم فرار می خواد... یه جای دور...never land!!! بی خیال... دوست نداشتم دیگه...!!! اما خب حالا ....سیب زمینی شدم...آرومم...خوبم... و دارم سعی میکنم به دنیا لبخند بزنم...دماغمم کمی تا قسمتی دراز شده!!! البته نه به اندازه ی گوشام!! شاید آرامش ِ قبل از طوفانه؟؟؟!! سکوت کلمهایست که برای ناشنواییمان ساختهایم وگرنه در هیچچیزی رازی پنهان نیست حافظة من سوراخ شده است شاید روحِ من ! (چه طولانی شد!!!! اي مرحـم دست تو لباسم ديـوار شبم شکـسته از تو از ظلمت شب نميهـراسم انگـار که زاده شده با من عـشقي که من از تو ميشناسم اینها ارمغان دوست داشتن بود برای تو. ببین! قرارمان که این نبود! نگوشرطمان از خاطرت رفت! می دانم!قرار نبود خاطرت را بخواهم!قرار نبود آفتابم شوی. ببین اما! قرار ها را که ما نمی گذاریم.... قرار ها جایی دور،آن دورها قرار می شوند!همان جا که خدا پشت میزش نشسته وبا فرشتگانش، سر قرار های ما شرط می بندد و به ریش پدرانمان می خندد! . هیچ کجای این خراب شده ردی از تو نیست! هیچکدام از کوچه های این پایتخت لعنتی مرا به تو نمی رساند! به بن بست ها هم سر می کشم حتی! شاید جایی باشد که بتوانم خواب هایم را پس بگیرم از تو! باید جایی باشد! من آن مفهوم مجرد را جسته ام . پای درپای آفتاب بی مصرف که پیمانه می کنم با پیمانه ی روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است ، من آن مفهوم مجرد را جسته ام من آن مفهوم مجرد را می جویم . پیمانه ها به چهل* رسید و از آن بر گذشت . افسانه ی سرگردانی ات ای قلب در به در به پایان خویش نزدیک می شود . بی هوده مرگ به تهدید چشم می دراند : ما به حقیقت ساعت ها شهادت نداده ایم جز به گونه ی این رنج ها که از عشق رنگین آدمیان به نصیب برده ایم چونان خاطره ای هر یک در میان نهاده از نیش خنجری با درختی . □ با این همه از یاد مبر که ما _ من و تو _ انسان را رعایت کرده ایم (خود اگر شاه کار خدا بود یا نبود ) ، و عشق را رعایت کرده ایم . □ در باران و به شب به زیر دو گوش ما در فاصله یی کوتاه تر از بسترهای عفاف ما روسبیان به اعلام حضور خویش آهنگ های قدیمی را با سوت می زنند . ( در برابر کدامین حادثه آیا انسان را دیده ای با عرق شرم بر جبین اش ؟ ) □ آن گاه که خوش تراش ترین تن ها را به سکه ی سیمی توان خرید ، مرا _ دریغا دریغ _ هنگامی که به کیمیای عشق احساس نیاز می افتد . همه آن دم است همه آن دم است . □ قلب ام را در مجری کهنه یی پنهان می کنم در اتاقی که دریچه یی ش نیست . از مهتابی به کوچه ی تاریک خم می شوم و به جای همه نومیدان می گریم . آه من حرام شده ام ! □ با این همه ، ای قلب در به در ! از یاد مبر که ما _ من و تو _ انسان را رعایت کرده ایم ، خود اگر شاه کار خدا بود یا نبود . احمد شاملو ساغر و باده و بد بر سر دستم به تو چه؟؟؟؟ تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا؟؟؟؟ من اگر گوشه ی می خانه نشستم به تو چه؟؟؟ اتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند... تو که خشکی چه به من؟من که تر هستم به تو چه؟؟؟ در مورده ذکر منبع مطالب گذشته یادم نمی یاد مال کجاست اما این اواخر مال یکی از فامیلاست... سبز می شوم از تو و ریشه می زنم..... در تمامی خوشبختی هایی که بی تو محال است..... نگاهت که می کنم.... دل می کنم از دنیا و دل می بندم..... به بهشتی که با بودنت برای روزگارم آفریدی...... بگذار تا قیامت بگویند به تو نخواهم رسید!! لبخند تو را که دارم دیگر چه اهمیت دارد هوا آفتابی باشدیا ابری... دریا آرام باشد یا طوفانی...فروردین باشد یا چله ی بهمن! دیگر چه اهمیت دارد...بگذار تمام بادبادکهای دنیا به تمام سیمهای برق آویزان شوند! لبخند تو را که داشته باشم تمام بچگیهایم و جمعه ها و بوی شکلات و بستنی و سینما در من می دوند... پشت نیمکت کلاس اول بچه می شوم تقلب می کنم! لبخند تو را که داشته باشم... اگر نگاهت را از من برداری طوفان می شود...به همین سادگی...! و به همین سادگی ابرهای سیاه می آیند و باران و طوفان و تندباد و هر چه چیز سیاه و زشت است به زندگیمان می ریزد... چشمانت در چشمانم که بماند خورشید نمی دانم ناگهان از کجا(!) سر می رسد و جشن،جشن میهمانی آفتاب می شود!! نگاهم که می کنی بیدی می شوم در مسیر گردباد و خطهای صورتت آنچنان در ذهنم نقش می بندد که خطوط کف دستم! من می دانم وقتی بخندی چین کنار چشمانت کدام مسیر را طی می کند و خطوط کنار لبانت کدام! من می دانم وقتی راه می روی دستانت،پاهایت و سرت چه نظمی در پیش می گیرند! من حتی می دانم کجای قلبت درد می گیرد وقتی می گویی خسته ام از همه!... لبخند که می زنی هزاران آتشفشان در درونم می جوشد و در نگاهم فوران می کند... چه اهمیت دارد... بگذار بگویند هر چه می خواهند... لبخندت را که داشته باشم خوشبخت ترینم! تو عین حقیقتی...به همان خدا!! من فقط برگ درختم رگ و ریشه م از نگاته چسبیدم به ساقه ای که تو زمستونم باهاته توی برف و بارونا حیف خیلیا ازت بریدن خیلیا رفتن از این جا که دیگه مارو ندیدن منو تو موندیم و دنیا داشت شروع می شد از اول جای آدما نشستن حیوونا رو ناف جنگل قانونو شکستن اینجا رهگذرهای همیشه زل زدن به خواب ِبارون شاپرک های تو شیشه حتی آسمون نتونست فکرشونو خوب بخونه داره تو آتیش ِ جنگل دلاشونو می سوزونه می میرن همه درختا توی این جنگل بیوه دیگه هیشکی نمی خنده با رسیدن یه میوه من فقط برگ درختم رگ و ریشه م از زمستون چسبیدم به ساقه ای که خشک شده تو این بیابون...!!!! تو يه سكانس فيلم كنستانتين، جان كنستانتين به ايزابل مي گه : و من فكر مي كنم كه چقدر اين حرف مي تونه درست باشه...چقدر اين قابليت رو داره كه شوخي نباشه. چقدر لذیذاند نخستینها! نخستین شبهای انتظار، نخستین روزهای دیدار، نخستین «قدر»ها، نخستین حلیم... چه مایه بردبارند نگاهت! کاش اندکی شانهام میلرزید زیر بار گناهانم! ...این بیغیرتیِ محض گاهی دیوانهام میکند! 
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
)
در ژنو
از ساعتهایشان
به شگفت نمیامدم
- هرچند از الماس گران بودند -
و از شعاری که میگفت:
ما زمان را میسازیم.
دلبرم!
ساعت سازان چه میدانند
این تنها
چشمان تو اَند
که وقت را میسازند
و طرحِ زمان را میریزند.
وقتی بر سر قرارمان میامدم
در لندن
یا پاریس
یا ونیز
یا بر کرانة کارائیب
آن وقت
زمان شکل نداشت
روزها بی نام بودند
و تاریخ اصلاً نبود.
تاریخ
تنها کاغذی سپید بود
که رویش مینگاشتی
هر وقت
و هرچه میخواستی!
وقتی تو را میپوشیدم
با بالاپوشی از باران
زمان
به اندازة تو میشد
گاهی
به شکل گامهای کوچکت
چندی
به شکل انگشتانت
انگشتریهایت
یا گوشوارة اسپانیایی ات
گاهی هم
به هیأت بُهت
و اندازة جنون من.
پیش از آنکه دلبرم شوی
تقویمها بودند
برای شمارش تاریخ:
تقویم هندوها
تقویم چینیها
تقویم ایرانی
تقویم مصریان.
پس از آنکه دلبرم شدی
مردم میگفتند:
سال هزار پیش از چشمانش
و قرن دهم بعد از چشمانش.
مهم نیست بدانم
ساعت چند است؛
در نیویورک
یا توکیو
یا تایلند
یا تاشکند
یا جزایر قناری
که وقتی با تو باشم
زمان از میان میخیزد
و خاک من
با دمای استوای تو
در هم میامیزد.
نمیخواهم بدانم
زاد روزت را
زادگاهت را
کودکیهایت
و نورسیدگیت را
که تو زنی
از سلسلة گلهایی
و من اجازه ندارم
در تاریخ یک گل دخالت کنم.
زمستان لندن مرا آموخت
زرد را دوست بدارم
و همگنانش را
و به شوق آیم
از شکست رنگ زیبایت
آرامش شیرینت
پیراهن سیاه مراکشی ات
و چشمانت
که از سؤال شاعرانه
سرشارند.
در زمستان لندن
صدای تو
کلام من
و قاصد عشق
خاکستری است.
چرا یکشنبه
وقتی دستانِ من و تو
پلی میسازند
ناگاه
ناقوس کلیساها
طنین میندازند؟
نمیتوان کوکت کرد
تعریفت کرد
تصنیفت کرد
تصویرت کرد
- چون زنان دیگر -
که تو
پروانه ای افسانه ای هستی
و خارج از زمان
در پروازی.
ساعتهای گرانی
که پیش از عشق تو خریده بودم
از کار افتاده اند
و اینک
جز عشق تو
ساعتی به دستم نیست.

و تا پایان هستی هم خواهم بود،
چون وجود مرا پایانی نیست.
در خیال به پرواز
و در گردش نور به اهتزاز درآمده ام 
)

میگوید میخواهم، اما آرام آرام. باید مواظب باشم پلهای پشت سرم را خراب نکنم، که راهی برای برگشت باشد اگر خواستم.
می گویم پل نیستند اینها، چالهاند پشت سر تو، باید پرشان کنی که اگر برگشتی دوباره نیافتی، که از این راه برگشتنی در کار نباشد...




- اگه بهت بگم كه خدا و شيطان روي روح تمام بشريت شرط بستن چطور؟به شوخي.
و وقتي به اين فكر ميكنم...با خودم....به خدا مي گم...مي گم كه چقدر اشتباه كرده كه روي من شرط بسته....![]()

من بعد عبور ِ ریز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد
وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ من
و بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست،
ساعت به چه کار ِ من می اید؟
می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم
مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،
که پیش از پریروز شدن ِ امروز
می پژمرد
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی
حالا می روم که بخوابم
خدا را چه دیده ای
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم
تو هم از فردا،
دست ِ تمام پیرمردان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر
دلواپس نباش
آشنایی نخواهم داد
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،
مرا نشناسی
| Design By : Night Skin |




