تبليغاتX
قاصد روزهای ابری


قاصد روزهای ابری

چَشم كه باز مي كنم مي بينمت. تمام ِ حجم ِ اتاقم را گرفته اي، پيچك وار به دور هر چه دارم پيچيده ای

نمي خواهي بروي؟!! ديگر حتي مجال ِ فكر كردن، به خودم را هم ندارم. نمي خواهي تمامش كني؟

نشسته اي بالاي ِ قلّه قلبم كه چه شود؟ كه بفهمم اول ِ همه ي ِ عشق هايم، تو هستي؟ ديگر حتي

مجال ِ عاشق شدن را هم ندارم. بگذار فراموشت كنم.. چه غريب گوشه ي ِ اين اتاق كه پُر است از تو و

ابر هاي ِ خاكستري براي ِ باريدن نشسته ام. چه غريب نگاهت مي كنم كه روي ِ ديوار ِ اتاقم، لبخند

مي زني. لبخند مي زني به آشفتگي من؟ چشم هايت را ببند، بُگذار ابرهاي ِ نگاهم، به آسمان ِ آبي ِ

چشمانت نيافتد

.

روزهای بلند بی تو بودن می گذرند

اما دل نوشته هایم هنوز

بوی تو را می دهند...

و عطر یادت مشامم را نوازش میدهد انگار که هستی...

نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 21:15 توسط شکلات| |

"دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور، وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور، آخر یک شب این گریه ها سوی چشامو میبره، عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره، باید تو روپیدا کنم هر روز تنهاتر نشی، راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی، پیدات کنم حتی اگر پروازم و پرپر کنی، محکم بگیرم دستت رو احساسم رو باور کنی."

با چشمان باز رویا میبینم، رویای با تو بودن، اونقدر این حس قوی که به سادگی میشه لمسش کرد. گرمای وجودت رو پشتم حس میکنم، حرکت دستهات رو وقتی دور شونه هات حلقه میشن، صدات رو میشنوم که پا به پای من زمزمه میکنی، از داغی نفست، وجود یخ زده ام گرم میشه، آب شدن یخ درونم رو حس میکنم. کاش زیر پام خاک بود تا جاری میشدم.

کنار پنجره نشسته ام و به کوچه سرد و ساکت روبرو نگاه میکنم. دلم میخواد باز هم با چشمان باز رویا ببینم! انجماد درونم رو بیش از هر زمان دیگری حس میکنم. و دل هوای با تو بودن دارد...

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 20:50 توسط شکلات|

ولین قهر زندگی ام چقدر سخت بود....

چقدر سخت بود فکر کردن به چیزی که تا به حال نمی شناختی اش.

راستی چرا من که تمام روز های با هم بودنمان هرگز حتی یک لحظه نگاهم را از دلش نگرفته بودم، منی که همیشه حتی وقتی اشک به چشم می آوردم و دلم می شکست باز هم ازو رو بر نمیگرداندم، تمام دیروز را با درد سوختم و دلم نخواست خرسیم را ببخشم؟

کاش می دانستم این چشمه کی پر شده بود که ناگهان سر پر زد.

راستی چرا حتی وقتی قهر بودم آغوشی جز  خرسم نبود که به آن پناه ببرم. چرا اینقدر در خرسی حل شدم؟

راستی چرا تا دیشب نمی دانستم خرسی اینقدر دل بسته و وابسته است...؟

کاش آخرینش باشد که من و خرسی تاب قهر دیگری را نداریم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 21:13 توسط شکلات| |

اول سه قدم بر دارم!

شاید خیلی از چیزایی که دلمون می خواست نشد، ولی همون چند دقیقه خندیدن و دلدادگی به همه چی می ارزید؟ مگه نه؟

راستی تا حالا نمی دونستم اینقدر تو وجود هم غرق شدیم...

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 17:41 توسط شکلات| |

می نویسم تا فراموش نکنم این لحظه های بی قراری ام را. می نویسم برای قلم، برای خودم، برای او و برای خدایمان که تنها ناظر دلبستگی ام بود.

می نویسم از آشوب قلبم که دارد قفس سینه ام را می شکافد. می نویسم از دستانی که از همین حالا  در عذاب نداشتنش دارد می لرزد. می نویسم از چشمانی که از درد ندیدنش خون بار است.می نویسم از نفسم که فرو رفته و بالا  نمی آید، گویی تاب زندگی از کف داده.

خدایا در آغوشم گیر. شاید این رعشه که از تصور نبودنش سر تا پای روحم را گرفته، آرام گیرد.

خدایا! خدای من که به بدی و درشتی می رانمت و به محبت در آغوشم می کشی، ببین چطور بی تاب نگاهش شده ام. ببین از همین حالا چطور تنم می لرزد از سرمای نبودنش. صبرم ده. خدایا سینه ام بگشای تا درد نداشتن تنها داشته ام را تاب بیاورم.

خدایا پیش از او کودکی بی چیز بودم تنها عاشق تو. به من عشقی هدیه کردی از جنس همه ی پاکی ها و از رنگ همه ی یکرنگی ها، و کودکی شدم عاشق تو و دلبسته ی دردانه ات، و امروز دردانه ات را پس گرفتی.  راضی ام به رضایت.

فقط یک درخواست به اندازه ی دردم صبرم ده 

پی نوشت: اتفاق بدی نیفتاده. اینها فقط چند لحظه تصور نداشتنش است. فقط چند لحظه....

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 11:21 توسط شکلات| |

چقدر دلم بیرون رفتن می خواهد...

چقدر دلم می خواهد قدم بزنیم و من خسته نق بزنم و تو به تنبلی ام بخندی ...

چقدر دلم می خواهد در خیابان بدوم و تو دستم را بکشی و ابرو هایت را در هم کنی ...

چقدر دلم ویترین مغازه ها را می خواهد که دوتایی زل بزنیم به لباس ها و کفش ها و ...

چقدر دلم برای صندلی های شکسته ی پارک تنگ شده ...

چقدر دلم هوس یواشکی چیپس خوردن در سینما و اخم تو را کرده ...

چقدر دلم می خواهد در خیابان لوس شوم و تو غرغر کنی. قهر کنم و برایم ذرت بخری ...

راستی چند وقت است که ...

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 23:19 توسط شکلات| |

كي منو يادشه ؟ كي به من فكر ميكنه ؟ كي براش مهمه كه تو سكوت اينجا كم ميارم و وهم برم ميداره و دلم تشنه شنيدن صداي يه آدم ديگه ميشه .

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...
من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق وهوس می ارزید...
 
 
 
                                               تو از چه حرف مي زني؟

وقتي گوشي نيست براي شنيدنت

لبهايت را زين پس محكم تر بدوز بانو....

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 10:45 توسط شکلات| |

بی عشق بهشت همان جهنم خداست...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 18:37 توسط شکلات| |

 کنار پنجره میروم ، آفتاب به گیسوانم دست نوازش می کشد! زن همسایه تا مرا میبیند زیر لب چیزی میگوید و پرده ی ضخیمشان را میکشد...به خورشید بَر میخورد، من ته ِ دلم انگار، چیزی میشکند! بغض میکنم، هنوز اشکهایم نریخته اند که پرنده ها میایند و روی شانه هایم مینشینند! چشمهای نم دارم را پاک میکنم، میخندم! خورشید هم!

دلم با رفتن نیست

اما ماندن هم امانم نمی دهد

این را همه ی آسمانیان می دانند...

خدا  هنوز، مرا از همه بیشتر دوست دارد ...

تقصیر چشمان من نیست اگر این روزها اسیر بوسه های ابدار دلتنگیه تواند...اینجا دلی در هوایت بالی می خواهد برای پریدن...

من سرم شولوغه ببخشید اگه دیر به دیر میام..دلم واسه اینجا خیلی تنگ میشه اما شاید مجبور بشم خداحافظی کنم...

خاطراتم را باید بشورم انگار...اینجا فرصتی برای مرور گذشته ها نیست...

اینم می نویسم واسه اقا خرسه:

(لبخندت را که داشته باشم خوشبخت ترینم!

تو عین حقیقتی...به همان خدا!!

ممنونم عزیزم واسه همه چی...)

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:0 توسط شکلات| |

به پایم نیفت!

این بار با تازیانه هم به دیدارت نخواهم آمد!

وقتی قرار است زهر بنوشی، چشمانت را نبند! آخرین منظره، همیشه به یاد ماندنی ترین صحنه خواهد بود...شرافت را گونی گونی از اتاقم دزدیدند! و من وقتی چشمهایم را گشودم دیدم که دنیا دور سرم میچرخد! روح من آنقدر عریان شده بود که از شرم به خود میپیچید و هیچ کس، لباس تزویرش را از تن جدا نکرد تا کنارم به آرامش جاودان برسد

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:26 توسط شکلات| |

نیمی از پاییز برگریز گذشت! پاییزی که برای من همیشه پر از حس های مختلف بوده! وقتی بچه تر بودم شب های سرد پاییز پر می شدم از دلشوره ناتمام ماندن مشق شب... و خاطرات دیکته هایی که مامان ٬ در آشپزخانه ٬ وقتی کتلت ها را بر می گرداند توی روغن ماهیتابه ٬ می گفت! و من که با دفتر جلد قرمزم می نشستم روی کابینت سفید رنگ ٬ کنار ظرف های شیشه ای ادویه های مامان با آن در سفیدشان و یکی یکی بویشان می کردم و برای هزارمین بار می پرسیدم:"مامان این چیه؟!"

پاییز با هوای کدرش و آسمانش که انگار مدام بغض دارد و بادهایش که می وزند و برگهای زرد درختانش را در آسمان می رقصانند! و مردمی که سرشان را زیر یقه لباسهایشان قایم می کنند و از هم می گذرند... مردمی که انگار یک طوریشان هست! و همین یک طوری بودن پاییز است که من را عاشق می کند!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:23 توسط شکلات| |

پیش از چشمان تو، تاریخی نبود

در ژنو
از ساعتهایشان
به شگفت نمیامدم
- هرچند از الماس گران بودند -
و از شعاری که میگفت:
ما زمان را میسازیم.
دلبرم!
ساعت سازان چه میدانند
این تنها
چشمان تو اَند
که وقت را میسازند
و طرحِ زمان را میریزند.

وقتی بر سر قرارمان میامدم
در لندن
یا پاریس
یا ونیز
یا بر کرانة کارائیب
آن وقت
زمان شکل نداشت
روزها بی نام بودند
و تاریخ اصلاً نبود.
تاریخ
تنها کاغذی سپید بود
که رویش مینگاشتی
هر وقت
و هرچه میخواستی!

وقتی تو را میپوشیدم
با بالاپوشی از باران
زمان
به اندازة تو میشد
گاهی
به شکل گامهای کوچکت
چندی
به شکل انگشتانت
انگشتریهایت
یا گوشوارة اسپانیایی ات
گاهی هم
به هیأت بُهت
و اندازة جنون من.

پیش از آنکه دلبرم شوی
تقویمها بودند
برای شمارش تاریخ:
تقویم هندوها
تقویم چینیها
تقویم ایرانی
تقویم مصریان.

پس از آنکه دلبرم شدی
مردم میگفتند:
سال هزار پیش از چشمانش
و قرن دهم بعد از چشمانش.


مهم نیست بدانم
ساعت چند است؛
در نیویورک
یا توکیو
یا تایلند
یا تاشکند
یا جزایر قناری
که وقتی با تو باشم
زمان از میان میخیزد
و خاک من
با دمای استوای تو
در هم میامیزد.

نمیخواهم بدانم
زاد روزت را
زادگاهت را
کودکیهایت
و نورسیدگیت را
که تو زنی
از سلسلة گلهایی
و من اجازه ندارم
در تاریخ یک گل دخالت کنم.

زمستان لندن مرا آموخت
زرد را دوست بدارم
و همگنانش را
و به شوق آیم
از شکست رنگ زیبایت
آرامش شیرینت
پیراهن سیاه مراکشی ات
و چشمانت
که از سؤال شاعرانه
سرشارند.


در زمستان لندن
صدای تو
کلام من
و قاصد عشق
خاکستری است.

چرا یکشنبه
وقتی دستانِ من و تو
پلی میسازند
ناگاه
ناقوس کلیساها
طنین میندازند؟

نمیتوان کوکت کرد
تعریفت کرد
تصنیفت کرد
تصویرت کرد
- چون زنان دیگر -
که تو
پروانه ای افسانه ای هستی
و خارج از زمان
در پروازی.
ساعتهای گرانی
که پیش از عشق تو خریده بودم
از کار افتاده اند
و اینک
جز عشق تو
ساعتی به دستم نیست.


نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:5 توسط شکلات| |

زمین چشمانش را باز کرد.... به دنبال آسمان گشت... اما هر چه گشت پیدایش نکرد... روز جداییشان را به یاد آورد.... روزی که بهار زندگیشان تمام شد و دوباره تا بهاری دیگر از هم دور ماندند.... به بالا نگاه انداخت... آسمان را دید که حجابی سفید دور صورت خود گرفته بود...

صدایش زد:«آسمان من... آبی ترین ِ من.... زیبا ترین ِ من...»

آسمان چادر سفیدش را کنار زد و به زمین خیره شد...

لحظه ای هر دو ساکت شدند... و آسمان اشک در چشمانش حلقه زد... زمین دستش را دراز کرد تا چشمان معشوقش را از غبار غم پاک کند... اما دست ِ او کوتاه بود و فاصله شان بسیار....

بغض زمین ترکید.... به یاد بهار افتاد که چگونه آسمان را در آغوش می کشید و بوسه بر لبانش می گذاشت.... و اشک در چشمانش جاری شد و به رود ها افتاد و از این غم بسیاری غمناک شدند....

 

آسمان چشمانش را زیر چادر سفیدش پنهان کرد... می خواست زمین فقط اشک شوقش را ببیند و از آن سیراب شود.... برای همین هیچوقت تابستان نبارید....

 

و زمین آنقدر گریه کرد که چشمانش خشک شد....

 

و خدا بر پیشانی اش بوسه زد.... و به او قول داد که پاییز که از راه برسد هدیه های آسمان را به او برساند... تا بار دیگر پر جوش و خروش شود و منتظرِ بهاری دیگر بنشیند..... تا سیراب شود

.....

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:5 توسط شکلات| |

بودم،  

و هستم.  


و تا پایان هستی هم خواهم بود،

چون وجود مرا پایانی نیست.

در خیال به پرواز 

و در گردش نور به اهتزاز درآمده ام 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:55 توسط شکلات| |

پناه می بریم به خدا از شر شیطان رانده شده که وسوسه های پیش پا افتاده اش بازمان می دارد از وسوسه های مهمتری که خود در سر داریم !

زل زدم به آیینه

عقربه های ساعت دارن برمیگردم به زمان صفر

و من دارم از صفر دور تر می شم

هیچ چیز آنگونه که مینماید نیست ...

دقیقا احساس شلنگی رو دارم که پاتو گذاشتی روش

بغض داره باهام اینجوری میکنه!

چقدر ساده شده ام!تنهاییم آنقدر بزرگ شده است که دلم را خوش می کنم به شانه ها و نوازش های خیالی و دلداری های شبانه و حرف های پوچ!هر شب دلم را خوش می کنم به چند حرف موهوم و چند جمله ساده!و هر صبح می اندیشم که به کجا می رسد این کوره راه بی سرو ته! ببین تنهاییم تا چه اندازه بزرگ شده است که......

دوست نداشتم بیام اینجا بنویسم که :

افسرده ام، حالم بده، بلاتکلیفم، حوصله ی هیچی رو ندارم، گاه و بیگاه به بهانه های الکی بغض می کنم...شایدم گریه!..

از دست خیلی ها خسته شدم، حالم از رفتار بعضیا به هم می خوره، دلم می خواد جیغ بزنم از نوع واقعی و بنفشش...

دلم نیمکت می خواد تو یه پارک خلوت، دلم کوه می خواد، آتیش می خواد، طلوع آفتاب می خواد...

دلم دریا می خواد، پری دریایی می خواد...

نه...اصلاً دلم فرار می خواد... یه جای دور...never land!!!

بی خیال...

دوست نداشتم دیگه...!!!

اما خب حالا ....سیب زمینی شدم...آرومم...خوبم... و دارم سعی میکنم به دنیا لبخند بزنم...دماغمم کمی تا قسمتی دراز شده!!! البته نه به اندازه ی گوشام!!

شاید آرامش ِ قبل از طوفانه؟؟؟!!

سکوت کلمه‌ای‌ست که برای ناشنواییمان ساخته‌ایم

وگرنه در هیچ‌چیزی رازی پنهان نیست

حافظة من سوراخ شده است

شاید روحِ من !

(چه طولانی شد!!!!)

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:34 توسط شکلات| |

اي تو آشناي ناشنـاسم

اي مرحـم دست تو لباسم

ديـوار شبم شکـسته از تو

از ظلمت شب نمي‌هـراسم

انگـار که زاده شده با من

عـشقي که من از تو مي‌شناسم

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 21:9 توسط شکلات| |

ديروز من از همين خيابانها كه رد می شدم خوشبخت بودم. امروز که رد می شوم دلتنگ هستم

اینها ارمغان دوست داشتن بود برای تو.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:5 توسط شکلات| |

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:20 توسط شکلات| |

يادم باشد يک‌وقتی بنويسم از اين که شب چه پتانسيل‌های عجيب و غريبی دارد.. برای خيلی چيزها.. اصلن اين‌جوری که به نظرم همه‌چیزها را آدم بايد دو بار يادشان بگيرد.. يک‌بار روز.. يک‌بار شب.. از خربزه و داستان کوتاه و بادام هندی و فيلم تين‌ايجری گرفته، تا تلفن و خريد کفش و چت و جلسه و رستوران و آدم‌ها.. بايد امتحان کرده باشی خودت، تا ببينی مثلن چه‌همه شبِ رستوران‌ها فرق دارد با روزشان.. کفش‌ها هم شب‌ها خوشگل‌ترند تا روزها.. کتاب‌ها اما شب که می‌شود از جلوی چشم‌های آدم قايم می‌شوند، روز بايد خريدشان.. شب وقتِ کارت‌تبريک خريدن است و لوازم‌التحرير، کتاب اما نه.. ساندويچ‌ها شب‌ها خوش‌مزه‌ترند، پيتزاها هم..، روز وقت پلو خورش است و چلوکباب و غذاهای ته‌ديگ‌دار.. کيت‌کت انگار از غروب به بعد بيشتر می‌چسبد.. فيلم‌های تين‌ايجری جان داده‌اند برای ظهر روزهای قرمز بين هفته.. فرندز را اما نمی‌شود هوا که روشن است ديد.. شعر را شب که بخوانی بيشتر می‌فهمی‌ش.. بعضی مِيل‌ها را بايد نيمه‌شب بنويسی‌شان، روز که باشد لحن‌شان هزاربار فرق می‌کند با آن‌ی که قرار بوده.. رابطه‌ها هم شب و روزشان فرق می‌کند.. آدم‌ها هم.. بعضی آدم‌ها آدمِ روزاند فقط.. بلد نيستند آدمِ شب باشند.. بعضی ديگرها اما شب‌شان را که بشناسی دل‌ات بيشتر می‌خواهدشان.. بس‌که پتانسيل‌های عجيب‌غريبی دارد اين شب.. برای همين است که می‌گويم هر آدمی را، هر چيزی را هم روز تجربه‌اش کن و هم شب...می‌گویم رها کن این روزمره‌گی لعنتی را‌، من تاب دیدن هرز رفتن‌ات را ندارم. دست‌ات را به من بده، با من بیا.
می‌گوید می‌خواهم، اما آرام آرام. باید مواظب باشم پل‌های پشت سرم را خراب نکنم، که راهی برای برگشت باشد اگر خواستم.
می گویم پل نیستند این‌ها، چاله‌اند پشت سر تو، باید پر‌شان کنی که اگر برگشتی دوباره نیافتی، که از این راه برگشتنی در کار نباشد...

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:19 توسط شکلات| |

خوابهایم را به من پس بده!

ببین! قرارمان که این نبود!

نگوشرطمان از خاطرت رفت!

می دانم!قرار نبود خاطرت را بخواهم!قرار نبود آفتابم شوی.

ببین اما!

قرار ها را که ما نمی گذاریم....

قرار ها جایی دور،آن دورها قرار می شوند!همان جا که خدا پشت میزش نشسته وبا فرشتگانش، سر قرار های ما شرط می بندد و به ریش پدرانمان می خندد!

.

هیچ کجای این خراب شده ردی از تو نیست!

هیچکدام از کوچه های این پایتخت لعنتی مرا به تو نمی رساند!

به بن بست ها هم سر می کشم حتی!

شاید جایی باشد که بتوانم خواب هایم را پس بگیرم از تو!

باید جایی باشد!

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:15 توسط شکلات| |

من آن مفهوم مجرد را جسته ام .

 پای درپای آفتاب بی مصرف

                                     که پیمانه می کنم

با پیمانه ی روزهای خویش که به چوبین کاسه ی جذامیان ماننده است ،

من آن مفهوم مجرد را جسته ام

من آن مفهوم مجرد را می جویم .

 

پیمانه ها به چهل* رسید و از آن بر گذشت .

افسانه ی سرگردانی ات

                              ای قلب در به در

به پایان خویش نزدیک می شود .

بی هوده مرگ

                به تهدید

                         چشم می دراند :

ما به حقیقت ساعت ها شهادت نداده ایم

                                                 جز به گونه ی این رنج ها

که از عشق رنگین آدمیان

به نصیب برده ایم

                           چونان خاطره ای هر یک

در میان نهاده

                از نیش خنجری

                                    با درختی .

 

 

با این همه از یاد مبر

که ما

_ من و تو _

                انسان را

 رعایت کرده ایم

(خود اگر

          شاه کار خدا بود یا نبود ) ،

و عشق را

رعایت کرده ایم .

 

 

در باران و به شب

به زیر دو گوش ما

در فاصله یی کوتاه تر از بسترهای عفاف ما

روسبیان

به اعلام حضور خویش

آهنگ های قدیمی را

با سوت

         می زنند .

 

( در برابر کدامین حادثه

                             آیا

انسان را دیده ای با عرق شرم

بر جبین اش ؟ )

 

 

آن گاه که خوش تراش ترین تن ها را به سکه ی سیمی توان خرید ،

مرا

_ دریغا دریغ _

                    هنگامی که به کیمیای عشق

                                                     احساس نیاز

                                                                   می افتد .

همه آن دم است

همه آن دم است .

 

 

قلب ام را در مجری کهنه یی

پنهان می کنم

در اتاقی که دریچه یی ش نیست .

از مهتابی به کوچه ی تاریک خم می شوم

و به جای همه نومیدان می گریم .

 

آه

 من حرام شده ام !

 

 

با این همه ، ای قلب در به در !

از یاد مبر

            که ما

                  _ من و تو _

انسان را

رعایت کرده ایم ،

خود اگر شاه کار خدا بود

یا نبود .

                                                   احمد شاملو

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:1 توسط شکلات| |

زاهدان..زاهدان...من که خراباتی و مستم..به تو چه؟؟؟

ساغر و باده و بد بر سر دستم به تو چه؟؟؟؟

تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا؟؟؟؟

من اگر گوشه ی می خانه نشستم به تو چه؟؟؟

اتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند...

تو که خشکی چه به من؟من که تر هستم به تو چه؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 11:27 توسط شکلات| |

سلام به دوستان عزیزم...اگه این اعتراف راحتتون می کنه باید بگم نه اقایون این مطالب ماله من نیست اما این وبلاگ مال من...من هیچ وقت به کسی نگفتم این نوشته ها مال منه...من از اینا خوشم می یاد و می خوام همه رو سر جم داشته باشم واسه خودم...کسی و مجبور نمی کنم نظر بده وقتی اینجارو ساختم اینقدر تنها بودم که ....روی صحبتم با اونی یه که فکر می کنه دزد گرفته..من به کسی دروغ نمی گم که خودم نوشتم اونایی که منو می شناسن می دونن زندگیه من خیلی با این حرفای قشنگ فاصله داره....به اینجا به چشم وبلاگ نگاه نمی کنم...واسم مثل دفتر می مونه....اینجا جوابتونو دادم که همه بدونن...از الان به بعدم بدونین من با این نوشته ها مخاطب جمع نمی کنم...هرکی می خواد بخونه هرکیم نمی خواد نخونه...

در مورده ذکر منبع مطالب گذشته یادم نمی یاد مال کجاست اما این اواخر مال یکی از فامیلاست...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 11:23 توسط شکلات| |

نگاهم که میکنی....

سبز می شوم از تو و ریشه می زنم.....

در تمامی خوشبختی هایی که بی تو محال است.....

نگاهت که می کنم....

دل می کنم از دنیا و دل می بندم.....

به بهشتی که با بودنت برای روزگارم آفریدی......

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:52 توسط شکلات| |

به من لبخند که می زنی دیگر چه اهمیت دارد تمام فالها و طالعها...

بگذار تا قیامت بگویند به تو نخواهم رسید!!

لبخند تو را که دارم دیگر چه اهمیت دارد هوا آفتابی باشدیا ابری...

دریا آرام باشد یا طوفانی...فروردین باشد یا چله ی بهمن!

دیگر چه اهمیت دارد...بگذار تمام بادبادکهای دنیا به تمام سیمهای برق آویزان شوند!

لبخند تو را که داشته باشم تمام بچگیهایم و جمعه ها و بوی شکلات و بستنی و سینما در من

می دوند...

پشت نیمکت کلاس اول بچه می شوم تقلب می کنم!

لبخند تو را که داشته باشم...

اگر نگاهت را از من برداری طوفان می شود...به همین سادگی...!

و به همین سادگی ابرهای سیاه می آیند و باران و طوفان و تندباد و هر چه چیز سیاه و زشت است

به زندگیمان می ریزد...

چشمانت در چشمانم که بماند خورشید نمی دانم ناگهان از کجا(!) سر می رسد و جشن،جشن

میهمانی آفتاب می شود!!

نگاهم که می کنی بیدی می شوم در مسیر گردباد و خطهای صورتت آنچنان در ذهنم نقش می بندد

که خطوط کف دستم!

من می دانم وقتی بخندی چین کنار چشمانت کدام مسیر را طی می کند و خطوط کنار لبانت کدام!

من می دانم وقتی راه می روی دستانت،پاهایت و سرت چه نظمی در پیش می گیرند!

من حتی می دانم کجای قلبت درد می گیرد وقتی می گویی خسته ام از همه!...

لبخند که می زنی هزاران آتشفشان در درونم می جوشد و در نگاهم فوران می کند...

چه اهمیت دارد...

بگذار بگویند هر چه می خواهند...

لبخندت را که داشته باشم خوشبخت ترینم!

تو عین حقیقتی...به همان خدا!!

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:19 توسط شکلات| |

 

من فقط برگ درختم

رگ و ریشه م از نگاته

چسبیدم به ساقه ای که

تو زمستونم باهاته

توی برف و بارونا حیف

خیلیا ازت بریدن

خیلیا رفتن از این جا

که دیگه مارو ندیدن

منو تو موندیم و دنیا

داشت شروع می شد از اول

جای آدما نشستن

حیوونا رو ناف جنگل

قانونو شکستن اینجا

رهگذرهای همیشه

زل زدن به خواب ِبارون

شاپرک های تو شیشه

حتی آسمون نتونست

فکرشونو خوب بخونه

داره تو آتیش ِ جنگل

دلاشونو می سوزونه

می میرن همه درختا

توی این جنگل بیوه

دیگه هیشکی نمی خنده

با رسیدن یه میوه

من فقط برگ درختم

رگ و ریشه م از زمستون

چسبیدم به ساقه ای که

خشک شده تو این بیابون...!!!!

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:15 توسط شکلات| |

چی ميشه...هر اتفاقي مي افته...وقتي از زندگي سير ميشي...وقتي از بغض گلوت مي خواد بتركه...وقتي...وقتي...وقتي...وقت خيلي از اين وقتي ها...مي گن خدا داره امتحانت مي كنه.

تو يه سكانس فيلم كنستانتين، جان كنستانتين به ايزابل مي گه :
- اگه بهت بگم كه خدا و شيطان روي روح تمام بشريت شرط بستن چطور؟به شوخي.

و من فكر مي كنم كه چقدر اين حرف مي تونه درست باشه...چقدر اين قابليت رو داره كه شوخي نباشه.
و وقتي به اين فكر ميكنم...با خودم....به خدا مي گم...مي گم كه چقدر اشتباه كرده كه روي من شرط بسته....

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 12:10 توسط شکلات| |

 

چقدر لذیذاند نخستینها!

نخستین شبهای انتظار،

نخستین روزهای دیدار،

نخستین «قدر»ها،

نخستین حلیم... چه مایه بردبارند نگاهت!

کاش اندکی شانهام میلرزید زیر بار گناهانم!

          ...این بیغیرتیِ محض گاهی دیوانهام میکند!

 

 

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 11:59 توسط شکلات| |

دريچه رو به نور كار خودش را كرد ! و باران باريدن گرفت ... كوير ذهن من تشنه يك بارش نرم بود...اكنون دريا كناره گرفته است ... و باد نرم نرم وزيدن مي گيرد ... بارانك من ! روزهاي زيادي چشم به آسمان ابري دوختم تا اينكه دريچه خويش را يافتم .... ماندگار!‌نمي دانم دريچه مرا به سوي خويش دعوت خواهد كرد ؟ دست مهربان يك دريچه مرا مي خواند ... همدلان وفادار .. رها شدن را از دريچه بايد آموخت ..... دوست دارم نور را .. سادگي را ... دريچه را و اميد را ... دريچه نويد اميد مي دهد .. ساده و بي ريا ... اهل عمل است و صادق .... كاش هميشه دريچه با من بماند... شاخه گل خويش را قاب مي كنم و به دريچه خيره مي شوم .. دريچه شاخه گل من تقديم به دست مهربان تو ....

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 11:56 توسط شکلات| |

"دیگر ساعتی بر دست ِ من نخواهی دید
من بعد عبور ِ ریز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد
وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ من
و بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست،
ساعت به چه کار ِ من می اید؟
می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم
مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،
که پیش از پریروز شدن ِ امروز
می پژمرد
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی
حالا می روم که بخوابم
خدا را چه دیده ای
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم
تو هم از فردا،
دست ِ تمام پیرمردان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر
دلواپس نباش
آشنایی نخواهم داد
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،
مرا نشناسی 
شب بخیر... 
 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 11:7 توسط شکلات| |


Design By : Night Skin


جدیدترین قالب وبلاگ


خدمات وبلاگ نويسان

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان

افراد حاضر در اين وب